| • چکیده : |
,"خانوادة كمند از روزی كه به تهران آمده بودند، فقر و نداری، همة شخصیت و غرور آنها را پایمال كرده بود. شرایط نامناسب ذهنیت آنها را نسبت به رفتار دیگران و حتی به صحبتهای آنها خراب كرده و هر عكسالعمل و برخورد دیگران را به حساب ترحم و دلسوزی میگذاشتند. آنها با وجود این كه در یك روستای كوچك و محدود بزرگ شده بودند، دیدگاهی فراتر و نامحدود داشتند و همة آنها هدفهایی را دنبال میكردند كه رسیدن به آن آرزوها برای یك روستایی بسیار سخت و شاید غیرممكن بود. امید كه نوید عشقی واقعی را به كمند داده بود، در مراسم خواستگاری با دیدن وضع زندگی آنها با نگاه سردی برای همیشه او را ترك كرد و در پی آن كمند تصمیمی گرفت كه زندگی او را دگرگون كرد و ماجراهایی را برای او به وجود آورد كه در این كتاب میخوانیم." |