| • چکیده : |
راوی در این داستان، خبرنگار جوانی است كه از وقایع مختلف زندگی خود سخن میگوید .او عشقی پنهانی در درون دارد و از زیباییها لذت میبرد .در عین حال، او آدم حساسی است و در وضعیت جنگ تحمیلی از برخی نارساییهای داخلی و فرصت طلبیهای اشخاص، داد سخن میدهد او از دختر همسایه خود كه از آن به نام دختر مینیاتوری "یاد میكند خوشش میآید .در حالی كه امكان سخن گفتن با او ندارد .این جوان مجرد حوادث مختلف زندگی از جمله مرگ مادر را تجربه میكند و در پی آن به جد تصمیم میگیرد ازدواج كند تا شاید خلا مادر را پر نماید .او سرانجام با یكی از همكاران خود ازدواج میكند و او را نیز همانند دختر همسایه، دختر مینیاتوری قلمداد میكند، زیرا تجسم واقعی عشق را در او مییابد." |