| • چکیده : |
,"شهره و جمشید بعد از ازدواج، با شخصی به نام صابر كلانتر شریك میشوند. صابر و همسرش بعد از شنیدن زلزلهای در زادگاهشان عازم سفر میشوند و فرزند خود، «شهراد» را به شهره و جمشید میسپارند. صابر و همسرش در بهمنی گرفتار میشوند و فوت میكنند و چون همة اقوام خود را از دست دادهاند و كسی از وجود شهراد خبر ندارد، شهراد و سهم شركت نیز با حضور فردی به نام برهانی به شهره و جمشید تعلق میگیرد. این راز سر به مهر مسكوت میماند. جمشید و شهره صاحب فرزند دیگری به نام شهرام میشوند و سالها بعد برهانی سعی میكند، حقایقی را برای شهراد تعریف كند. شهراد نصف و نیمه از این راز آگاه میشود كه برهانی بر اثر بیماری فوت میكند و جمشید و شهره با همكاری شهرام، شهراد را متهم به بیماری روانی میكنند و حتی او را از عشق خود «ژاله» دور كرده و عمر او را برباد میدهند." |