| • چکیده : |
,"باران حقایقی تلخ از مردن مادش و نامردمیها به خاطر دارد. او دختری بیپناه و مظلوم است كه جز خدا پناهی ندارد. جبر زمانه و مشكلات اجتماعی از وی انسانی میسازد كه بایستی به خاطر سیر كردن شكم خود و سربلند نگه داشتن خویش، همچون مادرش افسار زندگی را به دست گیرد. او در جریان زندگی محبت را تنها از مادرش كه بزرگترین اسطورة زندگیاش بوده، آموخته است و صادقانه هرآنچه در دل دارد، ابراز میدارد. اما باز روزگار كج خلق است. او با داشتن چهرهای زیبا در جامعهای گرگ صفت دچار مشكلاتی میشود. باران دورة كوتاهی از عشق را تجربه میكند، اما باز تك و تنها اسیر گردباد حوادثی میشود و به ناگاه بنا به خواستهای نامعقول، راهی «تركیه» میشود و خود را در آن دیار غریبتر مییابد." |