| • چکیده : |
,"«حجت» بعد از رفتن به خواستگاری دخترخالهاش، با مادرش «كوكب» و «شهناز» خواهرش، بیحوصله به خانه برگشتند. آقا «رضا»، شوهرخالهاش، به خاطر نداشتن كسب و كار عالی حجت، با آنها برخورد سردی داشت. حجت در یك كارگاه تعمیر و دوزندگی مبلمان كار میكرد. تا این كه روزی «موسس»، رئیس كارگاه كه از كارهای او خیلی راضی بود، او را صدا كرد و با خود به یك بانك خارجی برد. آنها میخواستند قراردادی با كارگاه موسس ببنندند و كلی سفارش مبلمان برای بانك به آنها بدهند. كمكم كار و كاسبی حجت رونق گرفت و توانست مخارج خانه را تامین كند. این موضوع ماجراهایی را به دنبال داشت كه در ادامة داستان بازگو شده است. نویسنده در این داستان به موازات روایت عشقی پاك، به رخدادهای انقلاب اسلامی اشاره میكند. داستان از زاویة دید سومشخص به نگارش درآمده است." |