| • چکیده : |
,"در جنگلی دور از شهر، موشها، فیلهایی زندگی میكردند كه در اثر نباریدن باران، آبی برای خوردن نداشتند. آنها در جستجوی آب از شهر موشها گذشتند. فیلها متوجهشدند كه هزاران موش را زیر پا له میكنند. موشها نزد سلطان فیلها رفتند و از او خواستند تا برای رسیدن به آب از مسیر دیگری عبور كند. سلطان فیلها قبولكرد و آنها مسیر خود را تغییر دادند. سالها بعد فیلها در دام سلطان كشور مجاور گرفتار شدند. موشها كه جریان را شنیدند به طرف محل فیلها راه افتادند. آنها با دندانهای تیز خود طنابها را پارهكردند و فیلها را آزاد كردند. موشها از اینكه توانستهبودند قرض خود را اداء كنند خوشحال بودند." |