| • چکیده : |
,"«فینگیل» قصة ما، همیشه از تاریكی میترسید و از این كه تنها بماند وحشت داشت، چون فكر میكرد لولو وجود دارد و در تنهایی سراغ او میآید. مادر فینگیل همیشه او را نصیحت میكرد كه تاریكی و تنهایی ترس ندارد، چون خدا با ما است. یك شب برق خانة آنها قطع شد و مادر رفت تا از آشپزخانه شمع بیاورد. فینگیل هم از ترس زبانش بند آمده بود، تا این كه نوری از آشپزخانه پیدا شد. او سایة بزرگی را همراه نور دید و شروع به داد زدن كرد؛ چرا كه فكر میكرد لولو به سراغش آمده است. اما وقتی فهمید كه سایة مادرش بود خیلی خوشحال شد و از آن به بعد دیگر از تاریكی نمیترسید. داستان حاضر برای كودكان گروه سنی «ب» تهیه شده است." |