| • چکیده : |
,"«لوك فیتز»، پلیس بازنشسته، در قطاری به سوی لندن، با پیرزنی آشنا میشود كه عنوان میكند برای گزارش چند قتل پیدرپی به اسكاتلندیار میرود. قتلهایی در دهكدة آنها اتفاق افتاده و این بار نوبت قتل دكتر هامبلی بود كه تهدید به مرگ شده بود. لوك حرفهای پیرزن را ناشی از خیالبافی میداند، اما وقتی به لندن میرسد بعد از مدتی آگهی ترحیم دكتر هامبلی را در روزنامه میبیند و به درستی حرفهای پیرزن پی میبرد. او با لباس مبدل به آن دهكده میرود و با خانمی به نام بریجیت آشنا میشود. آنها به كمك هم به هویت مقتول پی میبرند و راز قتلها را كشف میكنند." |