| • چکیده : |
,"روزی روزگاری در شهری مردی ثروتمند و خسیس زندگی میكرد. روزی مرد ثروتمند به حاج آقای روضهخوان انگشتری هدیه داد و از او خواست تا بر روی منبر برایش دعایش كند. انگشتر بدون نگین و بسیار ارزان قیمت بود. بنابراین حاج آقا بالای منبر رفت و در حال دعا كردن به مرد خسیس اشاره كرد و گفت: خدایا او را در بهشت قصری بده كه سقف نداشته باشد. داستان بالا یكی از پنج داستانی است كه از كتاب«لطایف الطوایف» مولانا فخرالدین علی صفی، شاعر و نویسنده دورهی صفویه انتخاب شده و در این جلد از مجموعهی«قصه های ایرانی» به چاپ رسیده است." |