| • چکیده : |
,"«گوهر» پس از ازدواج با «باقر» صاحب نه فرزند میشود كه یكی از آنها «مراد» نام دارد. پس از گذشت سالها باقر برای تامین معاش به صورت غیرقانونی به كویت میرود. مراد نیز كه پسر بزرگتر خانه است در غیاب پدر، سعی میكند تا نیازهای مالی خانواده را برآورده سازد. او به كارهای مختلفی روی میآورد كه از جمله آنها كار در كارخانة شیر پاستوریزه است. او بنا به گفتة آقای «فروزان» ـ رئیس كارخانه ـ بایستی شیر اهالی روستا را به در منزلشان برده و به آنها فاكتور بدهد. مراد روزی در حین انجام این كار به خانهای وارد میشود كه دختری با نام «سارا» دارند. مراد با مشاهدة سارا حس عجیبی پیدا میكند و از آن پس اتفاقاتی رخ میدهد كه در ادامة داستان بازگو شده است. داستان با زاویة دید سوم شخص روایت میگردد." |