| • چکیده : |
,"حوصل? «احسان» سر رفته بود و تصمیم گرفت كه با قلمموی جادویی خود یك نقاشی بكشد. او یك قایق كشید و ناگهان خود را در داخل قایق دید. قایق او را به یك جزیره برد. در آنجا هوا طوفانی بود هم? حیوانات وحشتزده شده بودند: اما احسان با قلمموی جادویی خود گودالی كشید و به هم? حیوانات گفت كه داخل آن بروند. پس همه با خوشحالی به درون گودال رفتند. اما هوا طوفانی بود و آرام نمیشد. احسان ناگهان فكری به ذهنش خطور كرد؛ او با قلمموی جادویی یك رنگینكمان در آسمان كشید و ابرها كنار رفتند و هوا آفتابی شد. همه حیوانات از داخل گودال بیرون آمدند و از احسان تشكر كردند، احسان هم به خانه بازگشت." |