| • چکیده : |
,"روزی صیادی در دشت دامی پهن كرد و روی آن را با گندم پوشاند و از آنجا دور شد. چیزی نگذشت كه یك دسته كبوتر گرسنه به سمت گندمها رفتند و هنگامی كه دانهها تمام شد قصد پرواز كردند و دریافتند در دام اسیر شدهاند. از طرفی صیاد هر لحظه به آنها نزدیكتر میشد، یكی از كبوترها به نام «طوقی» كه از همه با هوشتر بود، گفت كه همگی باید به یكباره پرواز كنیم تا دام را از جا بركنیم صیاد شاهد ماجرا بود، اما كاری از دستش برنمیآمد. كبوترها كمكم دور شدند تا این كه به جنگل رسیدند. در جنگل دوست طوقی ـ موشی به نام «زبرا» ـ كمك كرد تا همة كبوترها از دام رهایی یابند. كلاغی كه شاهد ماجرا بود تصمیم گرفت زبرا را به عنوان دوستش انتخاب كند. این كتاب اقتباسی است از یكی از داستانهای «كلیله و دمنه» كه به زبان ساده برای كودكان بازنویسی شده است." |