| • چکیده : |
,"آقای وروجك خیلی كوچك، و شبیه یك توپ پلاستیكی بود. او نمیتوانست روی زمین بایستد، همهجا قل میخورد و پرت میشد و این قلخوردنها دردسرهایی را برای او درست میكرد. او از پلهها، از تخت، صندلی و... قل میخورد. بنابراین او تصمیم گرفت تا دیگر قل نخورد و به دیدن دكتر برود. او به نزدیكترین شهر رفت و بعد از قل خوردنهای بسیار به مطب دكتر رسید و از او خواست تا دارویی به او بدهد تا دیگر قل نخورد و پرت نشود. اما دكتر به جای دارو برای او یك جفت چكمة قرمز آورد و پیشنهاد كرد كه چكمههای سنگین را بپوشد و قل نخورد. این كتاب برای گروه سنی «ب» به نگارش درآمده است." |