| • چکیده : |
,"مرد حرفهای و همهكاره «جك» با خنجری برنده، سه نفر از اعضای خانواده را قبل از آن كه حتی فرصت فریاد كشیدن، پیدا كنند كشته بود و فقط بچة كوچولو و نوپای خانواده باقی مانده بود كه با كشتن او ماموریتش به پایان میرسید. آن شب كودك كه تازه راهرفتن را یاد گرفته بود، از گهواره خارج شد و خود را به بیرون منزل رسانده و از سراشیبی خیابان بالا رفت و به یك گورستان با نمازخانهای متروك رسید. خانم و آقای اوونز كه صدسال پیش مرده بودند و در بین مردگان گورستان احترام و اعتبار خاصی داشتند كودك را پیدا كردند، روح مادر كودك به نزد آنها آمد و گفت كه از كودكش مراقبت كنند. هركدام از مردگان، نظر خود را دربارة ماندن بچة زنده اظهار كردند و سرانجام به كودك مجوز عبور آزادانه در گورستان اعطا شد و سایلس، كسی كه در مرز بین دنیای مردگان و دنیایی كه پشتسر گذاشته بودند سیر میكرد حفاظت بچه را برعهده گرفت. خانم و آقای اوونز كه كودك را به فرزندی قبول كردند نام بادی را برای او گذاشتند و این ماجرا آغازگر حوادث پرهیجانی شد كه در این كتاب آمده است." |