| • چکیده : |
,"یك روز كلاغ از خواب بیدار شد و پرواز كرد تا برای صبحانة خود و جوجههایش چیزی پیدا كند. ناگهان چشمش به قالب پنیری افتاد، اما همینكه خواست پنیر را بردارد یك موش از راه رسید و پنیر را به لانهاش برد. كلاغ كه ناراحت شده بود، به پروازش ادامه داد تا این كه درخت گردویی دید. چند گردو خورد و سپس دو گردو برای جوجههایش به منقار گرفت و به طرف لانه پرواز كرد. اما در طول راه با خود مشغول صحبت شد و وقتی به لانه رسید دریافت كه گردوها در بین راه از منقارش افتاده است. این داستان به صورت مصور به چاپ رسیده است." |