| • چکیده : |
,"كلاغی بود كه در لانهاش بالای درخت كهنسالی زندگی میكرد. بعد از مدتی خانم كلاغ سه تا تخم گذاشت و همینطور روزشماری میكرد تا جوجههایش از تخم بیرون بیایند. یكروز آفتابی جوجههای كلاغ مهربان یكییكی تخمها را شكستند و بیرون آمدند. اما جوجهی سومی كه از تخم بیرون آمد پرسفید بود. جوجههای كلاغ تا پرسفید را دیدند خندیدند و خندیدند، تا مامان كلاغه گفت: نباید پرسفید را مسخره كنید. مسخره كردن كار درستی نیست. اما پرسفید كه از كار آنها نارحت شده بود یك روز غروب ازلانه بیرون رفت تا برای همیشه از آنها دور شود..." |