| • چکیده : |
," هانس به همراه مادر و پدربزرگ، در یک شهر مرزی درگیر جنگ زندگی میکرد، وضع مالی آنها خوب نبود و مادر او در خانة همسایه «آقای اشتراووز» کار میكرد. در پشتبام خانة آنها کلاغی سه جوجه به نامهای مروارید، طلا و مادرز داشت. هانس مواظب کلاغها بود و با هر کس که قصد آزار رساندن به آنها را داشت به شدّت برخورد میکرد. او بارها با بنی پسر آقای اشتراووز که قصد داشت با تفنگ خود کلاغها را بکشد، برخورد کرده بود و باعث شده بود مادر او بیکار شود. روزی هانس در لانة کلاغها جواهراتی پیدا کرد و با فروش آنها تحولی عظیم در زندگی آنها به وجود آمد. پدربزرگ با استفاده از تجارب خود سهام خرید و میلیونر شد. ثروتمند شدن (هانس) زمانی فرا رسید که دوران بلوغ را پشت سر نهاده و با پدربزرگ برای سرکشی کارخانجات میرفت؛ کارخانجاتی که اکثر سهام آنها متعلق به خانواده هانس بود. او بعدها انجمن حمایت از یتیمان و بیسرپرستان، بعلاوه انجمن حمایت از حیوانات را دایر کرد. پس از فوت هانس او را زیر درخت کهنسال واقع در گورستانی دفن کردند. هر ساله مراسم یادبود او برگزار میشد." |