| • چکیده : |
,"باران پسر جنگلبانی است. او وقتی برای سركشی به جنگل رفت، صدای بریده شدن درختان را شنید و ناگهان ضربة محكمی به سر او خورد و بیهوش شد. زمانی كه به هوش آمد، خود را دست و پا بسته به درختی دید. بعد از گذشت چند ساعت، صدای آواز زیبایی را شنید و گمان كرد كه معجزهای شده است یا این كه پریای به كمك او آمده است. اما وقتی با صدای بلند كمك خواست، صدای زیبا قطع شد. روز سوم باران متوجه شل شدن طنابها شد و نجات یافت و به سوی كلبة خود برگشت. بعد از مدتی فكر رفتن به منطقة ممنوعة جنگل، دوباره او را وسوسه كرد و این بار در گودالی عمیق به دام افتاد و دوباره صدای آواز دختركی او را امیدوار كرد، اما ماجرا به گونهای دیگر پیش رفت. این كتاب برای دو گروه سنی «ب» و «ج» به نگارش درآمده است." |