| • چکیده : |
,"در یك بیشه بزرگ خشكسالی كم سابقهای زندگی حیوانات را به خطر انداخته بود. آب رودخانه در حال خشك شدن بود و از علفهای سرسبز خبری نبود. به همین خاطر برخی از حیوانات دور هم جم شدند و تصمیم گرفتند به جای مناسبتری مهاجرت كنند. كمكم این خبر به گوش حیوانات دیگر هم رسید و آنها از گروهی كه قصد سفر داشتند خواستند كه آنها را نیز با خود ببرند. لاكپشت گفت: «من در پشت خودم خانهای دارم و مزاحم شما نمیشوم» شترها گفتند: «ما راههای بیابانی را به شما نشان خواهیم داد.» جغد گفت: «حیوان با تجربهای مثل من را از یاد نبرید.» و همین طور همه حیواناتی كه میتوانستند خدمتی به گروه بكنند همراه بقیه كوچ كردند." |