| • چکیده : |
این كتاب یكی دیگر از داستانهای مذهبی درباره واقعه كربلا میباشد .داستان این مجموعه درباره قاسم پسر حبیب بن مظاهر است، او مدتی بود از پدرش كه برای یاری امام حسین (ع) از كوفه رفته بود خبر نداشت .قاسم بسیار غمگین و دلگیر بود و بی ـ هدف و بدون توجه به دیگران در بازارهای كوفه راه میرفت كه ناگهان سواری توجه او را جلب كرد .آن سوار چیزی را با طناب به گردن اسبش آویزان كرده بود وقتی قاسم خوب نگاه كرد چیزی را دید كه هزگز باورش نمیشد آری آن سر پدرش بود كه آن ظالم با تمسخر در كوچهها میگرداند و به دیگران نشان میداد او كه دیگر طاقت دیدن آن صحنهـ ها را نداشت بیاختیار بدنبال آن سوار به راه افتاد بعد از مدتی سوار متوجه او شد و وقتی فهمید او فرزند حبیب بن مظاهر است خندید و قاسم را به عقب هل داد و رفت، ناگهان قاسم فكری به نظرش رسید به خانه رفت و خنجری برداشت و به جستجوی سوار رفت و توانست در یك فرصت مناسب انتقام پدرش را از آن سوار ظالم كه فقط به فكر دریافت جایزه از عبیدالله بود بگیرد و به زندگی كثیف او خاتمه دهد و مطمئن بود با این كارش روح پدرش را شاد كرده است . |