| • چکیده : |
,"نگاهها عجیب و غریب بودند، سوالهای بسیاری در ذهن آدمها بود كه میخواستند بپرسند، اما زن و مرد دلشان نمیخواست به هیچ سوال و عكسالعملی پاسخ بدهند. زن با علاقه به كودك شیر میداد و مرد به تماشای مادر و كودك میایستاد. زن و مرد دلشان میخواست با هم حرف بزنند، اما از روزی كه كودك به دنیا آمده بود تا آن روز اغلب سكوت میكردند. فامیل و دوستان دستبردار نبودند. هر شب خانه از آدمهای مختلف پر و خالی میشد. یك روز عدهای از بزرگان قوم تصمیم گرفتند به اتفاق به خان? زن و مرد بروند و از آنها بخواهند، كودك را به باغ وحش تحویل بدهند. زن و مرد توان دل كندن از كودك را نداشتند. دلشان نمیخواست به حرفهای فامیل فكر كنند، اصلا حرفهای دیگران برای آنان مفهومی نداشت. كودك معصومانه همچنان مشغول خوردن شیر مادر بود، و مادر او را نوازش میكرد. كودكی كه با هم? كودكان دنیا متفاوت بود؛ او دوپا در عقب داشت و یك پا در پایین گردن كه حالت مثلث به او میداد و سری كه تقریبا نیمه انسان و نیمه بز بود. این داستان تحت عنوان "كودك عجیب" به همراه چندین داستان كوتاه دیگر در كتاب حاضر به چاپ رسیده است. عناوین برخی از داستانها عبارتاند از: هرگز؛ بیقرار؛ كارت دعوت؛ اعتراف؛ آخرین تكه؛ من امروز مردم؛ داماد؛ عروسی؛ یك خطا؛ و درخت گیلاس." |