| • چکیده : |
,"در این داستان، شادی پس از این كه با اصرار خانواده مبنی بر ازدواج با پسر آقای صفایی ـ یكی از دوستان صمیمی پدر كه مهندس عمران است ـ مواجه میشود، نزد خانجون (مادربزرگش) رفته و با او در این خصوص مشورت میكند. خانجون نیز در جواب شادی، داستان زندگی خود را شرح میدهد و از علاقهی خود به همسرش ـ كه خوشنویس بوده و اكنون دیگر در قید حیات نیست ـ سخن میگوید: "سعی كن مانند خانجون عاشق زندگیات باشی، عزیزم زندگی مانند فصلهای سال میماند كه هركدام دارای حكمت و نعمت خود هستند. پس تو باید در بهار زندگیات، شكوفههای تلاشت به بار نشیند تا در وقت خزان و پیری، نتیجهی تلاش خود را بگیری"." |