| • چکیده : |
,"«بیلی»»، «جان» و «جف» گاوچران بودند. آنها گله ی بزرگی از اسب ها را به شهر می بردند تا بفروشند. ناگهان دو راهزن از پشت تخته سنگی بیرون آمدند و سعی كردند چند اسب را از گله جدا كنند. بیلی با عجله به طرف راهزن ها رفت. راهزن ها فرار كردند. بیلی فكری كرد و به سمت شاخه ی پوسیده ی درختی كه جلوی راهزن های بود تیراندازی كرد. شاخه افتاد و راهزن ها چند متر آن طرف تر بر روی زمین افتادند. بیلی دست های هر دو راهزن را محكم بست و تحویل كلانتر داد. كلانتر از خورجین اسب های راهزن ها دو كیسه ی پر از سكه ی طلا پیدا كرد. او به بیلی گفت: شما دو تا از سارقان بانك را دستگیر كرده اید و چند سكه به بیلی جایزه داد. بیلی و دوستانش آن شب را در قهوه خانه جشن گرفتند." |