| • چکیده : |
این داستان درباره گربه دانا و باهوشی است كه با زیركی و درایت خود سبب میشود تا اربابش كه پسری فقیر و تهیدست بود با دختر پادشاه ازدواج كند . در این داستان آمده است كه پیرمردی هنگام مرگ، برای هر یك از سه پسر خود چیزی به ارث گذاشت، اما به پسر كوچكش تنها یك گربه داد .پسر بسیار ناراحت بود اما ناگهان صدایی شنید .این صدا، صدای گربه بود كه به او میگفت :من یك گربه معمولی نیستم ;پس نگران نباش .سپس گربه با هوشیاری، زمینه آشنایی پسر با دختر پادشاه را فراهم آورد و در پی آن پسر با شاهزاده خانم ازدواج كرد . و پس از آن سالهای سال با خوشی روزگار گذراند .داستان با تصاویر رنگی همراه است . |