| • چکیده : |
,"در روستایی گرگ به گله میزند و بیشتر آنها را از بین میبرد. كدخدا به همراه روستائیان تصمیم میگیرند كه هرشب یكی از افراد كشیك بدهد و اگر گرگی وارد روستا شد، او را به دام اندازند. سیاه، سگ پیر مشهدی ایاز، در جنگی با سگ كدخدا شكست میخورد و این مساله باعث رنجش اسماعیل، پسر ایاز میشود و او سگ را به درختی بسته و با چوب میزند. در اولین شب كشیك، حسین شكارچی گرگ قصد وارد شدن به روستا را دارد. مردم كه نگران حسین شكارچی هستند به دنبال او میگردند و بعد از مدتی جستوجو با صحنهای غمانگیز مواجه میشوند. در یك طرف حسین شكارچی خسته و بیرمق و در طرف دیگر جسد سیاه با شكم دریده شده و خونین افتاده بودند. در آن كتاب داستانهای دیگری با عنوانهای گردنبند پارچهای، خاك و گلدانها و... به نگارش درآمده است." |