| • چکیده : |
,"گرگی در نزدیكی روستایی كوچك زندگی میكرد و هر روز با حیله و نیرنگ گوسفندان روستاییان را میدرید. بنابراین مردم روستا نزد حكیمی رفتند و چارهجویی كردند. حكیم كه عمو «سعید» نام داشت به آنها آموخت كه سگهایشان را تعلیم دهند تا به هنگام دیدن گرگ پارس كنند و شبها جلوی درب خانه مشعلی روشن كنند، زیرا گرگها از آتش میترسند. پس از آن گرگ دیگر نمیتوانست از گوسفندان مردم روستا شكار كند. پس در یكی از روزها حیلهای به كار برد و با كشتن سگ گله توانست گوسفندی شكار كند. همان دم چوپان از خواب برخاست و ناگهان گرگ با حكمت خداوند به سخن آمد و به چوپان هشدار داد كه نباید روزیاش را بازمیداشت. كودكان و نوجوانان در این كتاب میآموزند كه روزی هركس به اندازة تلاش و كوشش او از جانب خداوند خواهد رسید." |