| • چکیده : |
,"روباه به گرگ گرسنه گفت: تو اگر مثل من زرنگ بودی الان گرسنه نبودی. من دیروز وانت مزرعهدار را در جاده دیدم. خودم را به مردن زدم. مزرعهدار مرا به كلبهاش برد تا پوستم را بفروشد. شب كه همه خواب بودند، دو مرغابی چاق را خوردم. گرگ كه داستان را شنید وسط خیابان دراز كشید و خود را به مردن زد؛ ولی مزرعهدار این بار گول نخورد و به گرگ شلیك كرد. گرگ پا به فرار گذاشت و از این ماجرا یادگرفت كه هر راهحلی برای هر مشكلی مناسب نیست. این داستان، در كتابی مصور و رنگی، در قطع رحلی و برای گروه سنی«ب» چاپ شدهاست." |