| • چکیده : |
,"در طول تعطیلات كریسمس به «فلوریدا» نقل مكان كردیم. خانة سفید ما به همراه چند خانة سفید دیگر اطراف باتلاق قرار داشت. پدر و مادرم دانشمند هستند و به خاطر گوزنهای منطقه به اینجا آمدند، در حالی كه من و خواهرم «امیلی» مخالف این نقل مكان بودیم. یك هفته پس از اقامت در آنجا، برای اولین بار صدای زوزههای وحشتناكی را از طرف باتلاق شنیدم، صدای زوزهها هر شب باعث میشد وحشتزده از خواب بپرم. خیلی دلم میخواست اطراف باتلاق را كاوش كنم، تا این كه یك روز به همراه امیلی به آنجا رفتیم. اتفاقاتی كه برای آن دو به وقوع میپیوندد ادامة داستان را تشكیل میدهد. داستان حاضر شمارة هشتم از مجموعة «مورمور» تحت عنوان «گرگنمای باتلاق تب» است. این داستانها از جمله داستانهای ترسناك و وحشتآفرین امریكایی میباشد كه برای نوجوانان تهیه شده است." |