| • چکیده : |
,"در جلد پنجم از مجموعة «معمای پلیسی» حكایت دو دوست با نام «علیرضا» و «مرتضی» بازگو میشود كه هر دو عاشق فوتبال و اهل كتابهای جنایی هستند و در موتورسازی پدر علیرضا كار میكنند. آن دو هنگام ناهار برای گرفتن دیزی میروند و در حین عبور از خیابان در باجة تلفن مردی با كت و شلوار آبیرنگ، با یك كیف سامسونگ مشكی رنگ را میبینند كه در حال مكالمه است. آن دو به یاد كتابی جنایی میافتند كه در آن مردی با كت و شلوار آبیرنگ بمبی را در ایستگاه میگذارد. در این افكار بودند كه ناگهان مرد از باجه بیرون آمده و شروع به دویدن میكند و كیف جا میماند. مرتضی و علیرضا به دنبال او میروند و به او میرسند و میگویند كه آقا آن كیف برای شماست؟ كه ناگهان صدای وحشتناكی دركوچه میپیچد و صدای داد و هوار از جایی كه انفجار رخ داده شنیده میشود و مرد پا به فرار میگذارد و علیرضا و مرتضی نیز به دنبال او میدوند. در این تعقیب و گریز اتفاقاتی رخ میدهد كه در ادامة داستان بازگو میشود." |