| • چکیده : |
,"قاضی «عباس رحمتی» صاحب ارثی? غیرمنتظرهای شده و در جریان كشف راز آن درمییابد پدر جوانی كه سالها قبل قلب فرزندش را به وی هدیه كرده، تمام داراییاش را به او بخشیده است. رحمتی انسان درست و قاضی عادلی است اما گویا سرنوشت بازیهای بسیاری در آستین دارد. او درمییابد جوان هدیهدهند? قلب نیز «عباس» نام داشته و به علت محكومیت ناروایی به جنون دچار شده و سرانجام براثر سانحهای دچار مرگ مغزی گردیده است. دشمنان قاضی رحمتی كه به دنبال به دست آوردن نكتهای از زندگی وی بودهاند، تمكن مالی او را زیر سوال برده و به رشوهگیری محكومش میكنند. او بدون هیچ گناهی محكوم شده و چون تاب این بیعدالتی را ندارد دچار جنون گردیده و به تیمارستان منتقل میشود. چون مادر عباس، اهداكنند? قلب، از جریان مطلع میشود برای برائت قاضی قدم پیش میگذارد، اما دیر رسیده و قاضی رحمتی خود را از پشتبام پرت كرده و دچار مرگ مغزی میشود. پزشكان از خانواده وی میخواهند قلبش را اهدا كنند اما مادر اجازه نداده و میخواهد كه قلب فرزندش پس از تحمل رنج فراوان سرانجام آرام بگیرد." |