| • چکیده : |
,"دختر جوانی كه در ابتدای جنگ ایران و عراق تنها یك سال داشته از مادرش میخواهد تا خاطرات خویش را از آن روزهای تلخ و زمانی كه در آبادان ساكن بودند برایش نقل كند. مادر حكایت آغاز میكند و از روز شروع جنگ و گلولهباران و هواپیماهای دشمن، ویرانی و آوار و خون و اشك و آه سخن میگوید. در میانهی صحبتها، پدر نیز به آنها ملحق شده و ماجرای مهاجرت خانواده را از هنگامهی دود و آتش به سوی ماهشهر بیان میكند. دختر كه تحت تاثیر این خاطرات و صحبتها قرار گرفته بر اساس همین شنیدهها شعری برای جنگ میگوید و پس از اتمام، آن را برای برادرش میخواند: مادرم حرف گل باغچه را میفهمید/ و به درختان ثمربخش، سلامی میگفت/ شهر ما، هیچ دل آزرده نداشت/.../ سایهی نخل بلند هیچ سنگین نبود/ شهر ما بوی رفاقت میداد/ گرمی آبادان،/ گرمی میهن بود/ همه در كار و تكاپو بودند/ ناگهان موشك جهلی آمد..." |