| • چکیده : |
,"رعنا دختر بسیار زیبا، باهوش و درعین حال مغرور و لجباز بود، او تنها فرزند خاتون و دكتر «منصور خردمند»، استاد دانشگاه و عضو هیات علمی دانشگاه بود. رعنا در ناز و نعمت بزرگ شده بود و هرگز طعم سختی زندگی را نچشیده بود. او در دانشگاه با پسری به نام پیروز مقدم، دانشجوی ممتاز آشنا شد. ولی چون گفتوگوی آنها در دانشگاه، موقعیت و مقام پدرش را آنجا به خطر میانداخت، پیروز اقدام به خواستگاری كرد و زندگی مشترك آنها همراه با قهر و آشتیهای كودكانه و جروبحثهای به ظاهر ساده بر سر مسایل بیهوده شروع شد و یك سال ادامه پیدا كرد. بعد از یك سال، رعنا و پیروز، به سادگی از هم جدا، و درگیر زندگیهای متفاوتی شدند كه تحولی بزرگ را در آنها به ارمغان آورد." |