| • چکیده : |
,"در روستایی پیرمردی زندگی میكرد كه همیشه بخشی از محصولات مزرعه خود را به فقیران میبخشید. او پیر بود و روزبهروز ضعیفتر میشد. تا این كه سرانجام از دنیا رفت و مزرعة او بین دو پسرش تقسیم شد. پسر بزرگتر راه پدر را ادامه داد، اما پسر كوچكتر به نیازمندان كمك نمیكرد و قصد داشت پولهایش را جمع كند. روزها گذشت تا این كه دیگر بارانی نبارید و مزرعه خشك شد. برادر كوچكتر نزد برادر بزرگتر رفت و چارهجویی كرد، برادر بزرگتر به او یادآوری كرد كه همیشه با دلجویی از فقرا میتوان رضایت خداوند را به دست آورد. سپس برادر كوچكتر از كارش پشیمان شد و هر دو با كیسههایی از گندم به ده رفتند و به فقیران كمك كردند. مردم نیز از رودخانه آب آوردند و قسمتی از مزرعه را آبیاری كردند. آن شب همه خسته بودند و به خواب عمیقی فرو رفته بودند كه نیمههای شب ناگهان باران شروع به باریدن كرد و مزرعه دوباره سرسبز شد. كودكان در این كتاب در قالب داستان میآموزند كه بزرگترین ثروت، رضایت و خوشنودی خدای مهربان است." |