| • چکیده : |
,"در جنگلی سبز و زیبا، گوزنی زندگی میكرد كه همیشه غصهدار بود زیرا شاخهایش را دوست نداشت و آنها را چیزهای اضافهای میپنداشت كه مزاحم او بودند و چهرهاش را زشت میكردند. به همین دلیل یك روز شاخهایش را شكست. دوستانش او را نشناختند و حاضر به بازی با او نشدند، و او را ترك كردند. در این هنگام یك شیر درنده از راه رسید و به او حملهور شد، اما گوزن قدرت دفاع كردن از خود را نداشت. در این هنگام ناگهان پدرش از راه رسید و با شاخهایش، شیر را فراری داد. گوزن كه اینك دریافته بود، شاخها چه فایدهای دارند، از كار خویش پشیمان شد و دانست كه هیچیك از نعمتهای خداوند بیهوده آفریده نشده است. پدرش او را دلداری داد و به او گفت میتواند شاخهایش را با استفاده از شیرهی درختان بچسباند. داستان در قالب شعر به چاپ رسیده است." |