| • چکیده : |
,"حكایت كردهاند در روزگاران پیشین زنی به نام «زینب» روزی به دكان عطاری رفت و سفارش زهری كشنده را به او داد. آنگاه نزد چند تن از یاران پیامبر اكرم (ص) رفت و آن قسمت از گوشت گوسفند را كه حضرت دوست میداشت از آنها جویا شد. سپس به خانه بازگشت و گوسفندی را سر برید و برشته كرد و ماهیچه و سردست آن را زهرآگین و آن را به عنوان هدیه به خانة پیامبر برد و به سرعت از آنجا دور شد. هنگامی كه پیامبر و یارانش قصد خوردن گوسفند را داشتند به امر خدا گوسفند به سخن درآمد و زهرآگین بودن خود را به آنان اطلاع داد. با جستوجوی زیاد و كمك گرفتن از عطار توانستند زینب را پیدا كنند و نزد پیامبر بیاورند. او به درستی پیامبر ایمان آورد و همان دم مسلمان شد. كودكان و نوجونان در این كتاب میآموزند كه حقیقت الهی چون آفتاب است كه در زیر ابر نمیماند و نمایان خواهد شد." |