| • چکیده : |
,"در سالهای بسیار دور و در كنار آبگیری دو مرغابی و یك لاكپشت با یكدیگر زندگی میكردند. آنها به قدری به هم علاقهمند بودند كه دوری از همدیگر برایشان مشكل بود. روزی آنها متوجه شدند كه آب آبگیر هر روز كمتر میشود، به همین دلیل تصمیم گرفتند تا به آبگیر دیگری كه در پشت كوهها بود، بروند. به پیشنهاد لاكپشت، دو مرغابی دو سر چوبی را به منقار گرفتند و لاكپشت نیز با دهانش وسط چوب را گرفت. مرغابیها پروازكنان به طرف كوهها رفتند، اما در بین راه لاكپشت كه نتوانست در جواب مردم متعجب، چیزی نگوید، دهانش را باز كرد و بر زمین افتاد." |