| • چکیده : |
,"مردی دستش با سوزن تهگرد زخم شده و به بیمارستان مراجعه میكند و در آنجا با انبوه مردمی مواجه میشود كه انگشتانشان مانند او با سوزن زخم شده و خونریزی دارند. ساعت تغییر شیفت پرستاران است و كسی كاری انجام نمیدهد و دكترها در بیمارستان نیستند. مرد بعد از مدت طولانی كه در صف میماند، از بیمارستان خارج شده و پیاده راهی بیمارستان دیگری میشود. در آنجا هم وضع به همین منوال است و یك نفر از انتظار خسته شده از صف خارج شده و به سمت قفسهی داروها میرود. به انگشت همه پنبه و روغن میزند و همه با انگشتهای آبی شده از بیمارستان خارج میشوند. سالها بعد همه در بیابانی جمع شدهاند با بند انگشتهایی كه پشتش ناخنی بود و انگشت گندیده بود. همه خسته از صف و انتظار و بوی گند انگشتهای گندیده. دكترها و پرستارها حاضر بودند و دكتر با گیوتین بند انگشتهای متعفن را قطع میكرد و پرستاران بقیهی انگشت را پانسمان میكردند. كتاب پیش رو مشتمل بر ده داستان كوتاه و بینام است كه هریك با شماره مشخص شدهاند." |