| • چکیده : |
,"نگین به همراه پدر و برادرش امید، كه به تازگی به لندن رفته است، در بیروت زندگی میكند. مادر فوت كرده و نگین تنهایی پدر را پر میكند و قابل احترام است. سامان پسردایی نگین عاشق اوست. او در حادثهای دوبار با فردی به نام بهراد تصادف میكند و آن دو مجذوب هم میشوند و از هم جدا میگردند و نگین آرزو دارد كه دوباره او را ببیند. در روز تولد پدر، آقای محبی از دوستان پدر در جشن شركت میكند، اما بیرون در خانه ایستاده تا كمی سر و صدا كم شود. نگین برای آوردن او میرود كه ناگهان متوجه میشود كه آقای محبی همان بهراد است." |