| • چکیده : |
,"در داستان حاضر، نویسنده سرگذشت زنی را به تصویر میكشد كه در مراسم سالگرد ازدواج خواهرش با مردی آشنا شده و این آشنایی به ازدواج میانجامد. بعد از ازدواج، مادرشوهر دختر، انگشتری با نگین سرخ به او میدهد تا برای او رازی را بازگو كند. این راز، در اصل دربارهی مظلومتی زن ایرانی است در طول تاریخ. دختر با مشاهدهی انگشتر میگوید: "انگشتر را دوباره جلوی چشمانم گرفتم. واقعا به سرخی خون بود، شفاف و روشن به گونهای كه میتوان تصویر اشیای درون اتاق را به وضوح در آن دید. بلوری از خون كه میتوان آن را نمادی از سرنوشت ایرانزمین دانست"." |