| • چکیده : |
,"«لیلی» صبح با دوستش خورشیدخانم، روزها را میشمرد تا خواهر كوچكش كه در شكم مامان بود، بیرون بیاید و با هم بازی كنند. لیلی هر روز منتظر آمدن آنی كوچولو بود. روزها گذشت و سرانجام نینی به دنیا آمد. لیلی خیلی خوشحال بود كه میتوانست با خواهر كوچكش بازی كند، اما بعد فهمید كه او خیلی كوچك است و هنوز نمیتواند با او بازی كند. پس به مادرش گفت: «نینی من خیلی كوچولو ست»، مثل من حرف نمیزند، كی بزرگ میشه كه با هم بازی كنیم؟» مادرش در پاسخ به او گفت: تا چند وقت دیگر میتوانید با هم بازی كنید و دوستان خوبی برای هم باشید. كتاب حاضر برای گروه سنی «ب» نوشته شده است." |