| • چکیده : |
,"در زمانهای قدیم حسن كچل و خانوادهاش در كمال آرامش در روستای كوچكی در كنار چنگل زندگی میكردند و كار اصلی آنها كشاورزی بود. كار هرروز حسنكچل این بود كه گوسفندان را به صحرا ببرد. در یكی از روزها وقتی او به صحرا رفت بچه آهوی زیبایی را دید كه شاخة سنگین درختی بر روی پایش افتاده بود. او با كمك الاغش بچه آهو را نجات داد و با خود به خانه برد. پس از چند روز بچه آهو بهبود یافت و هر روز با حسن كچل به صحرا میرفت. نگارنده در مجموعة حاضر به شرح ماجراهای مختلفی از حسن كچل تحت این عناوین پرداخته است: حسن كچل و پدربزرگ؛ حسنكچل و گاو خشمگین؛ حسنكچل روزه میگیرد؛ و حسنكچل در خواب." |