| • چکیده : |
,"ابی كه تازه از حبس آزاد شده بود، تصمیم گرفت كه با فروش كفترهایش كسب و كاری راه بیندازد. او كفترهای خود را به قیمت خوبی به پیرمرد بلند قد با چهرهای سرزنده فروخت. فردای آن روز، یكی از كفترها در حالی كه نخقرمزی برگردنش بسته شده بود، به داخل حیاط ابی افتاد و سه روز متوالی این عمل تكرار شد. او به دنبال پیرمرد رفت و خانة او را كه بنای قدیمی بود پیدا كرد. در شبی، ابی به خانة پیرمرد رفت و دید كه پیرمرد، عدهای جوان را به جنایت تشویق میكند. از آن شب به بعد، ابی در پی كشف جنایتهای پیرمرد میرود." |