| • چکیده : |
,"در یك مغازهی كفشفروشی، كفشی غمگین و اخمآلود بود كه در گوشهای ساكت نشسته بود. او كفش بداخلاقی نبود اما از این كه میدید هر روز دوستانش از او جدا میشوند و او هر روز تنها و تنهاتر میشود غمگین و ناراحت بود. همیشه آرزو میكرد كه ای كاش یك ورزشكار صاحبش میشد و او را به ورزشگاه میبرد. سرانجام او به آرزویش رسید و مرد جوان ورزشكاری او را خرید و با او در مسابقات بسیاری شركت كرد و برنده شد. اما پس از مدتی به جای تمیز كردن و تعمیر كفش، او را با قدرنشناسی دور انداخت. پیرمرد دورهگردی كفش را برداشت و مدتی به پا كرد. اما او نیز از كفش مراقبت نمیكرد و بالاخره روزی او را در رودخانه انداخت. كفش از ترس بیهوش شد و وقتی به هوش آمد خود را تمیز و تعمیر شده دید. او حالا یك صاحب جدیدداشت؛ یك پسر نوجوان دانشآموز كه به خوبی از او مراقبت میكرد. كفش از این بابت خوشحال بود و آرزو میكرد كه تا پایان عمر با پسر مهربان بماند." |