| • چکیده : |
,"پسر جوانی از عشایر مدت 6 ماه است كه به خدمت سربازی رفته و در این مدت تمام فكرش دشتهای آزاد و ایل و مهاجرت است. پس از 6 ماه روزی نام خویش را از بلندگوی پادگان میشنود كه ملاقاتی دارد و باید به در دژبانی مراجعه كند. با عجله فاصلهی دوكیلومتری بین محوطه و دژبانی را طی كرده و مادر را در انتظار میبیند. در ابتدا به خاطر مهربانیهای مادر و علاوه بر آن لباسهای محلی وی احساس حقارت و خجالت كرده و مادر را از خود میراند. اما بعد از چند دقیقه به خود آمده و متوجه خطایش شده و تصمیم میگیرد به سمت مادر رفته و از او دلجویی كند. وی بیاعتنا به دستور ایست دژبان به راه خویش ادامه میدهد و حتی فریادهای مادر كه او را از آمدن منع میكند نتیجهای نمیدهد تا لحظهای كه صدای شلیك بلند شده و مادرش بر زمین میافتد. كتاب حاضر علاوه بر داستان "مادر" دربردارندهی 9 داستان كوتاه دیگر با عنوان "هیچ فرقی نمیكنه"، اشك، ما دو نفریم، آهو، بهترین رنگ، چوپان معلم، همسان، اخراجی، و خیابان است." |