| • چکیده : |
,"در این داستان قصههای تلخ و شیرین ایل قشقایی به تصویر كشیده شده است. «لاچین» جوان نیرومند و كارآمد، هجده سال نزد پدر نعلبندی كرده، سیخ و جوالدوز و داغ گوسفند و اسب و سهپایه و چیزهایی دیگر از آهن میساخت. او و خانوادهاش غربتی بودند و اهل قبیله، آنها را بیگانه میدانستند. «حاج امیر»، كدخدای قبیله، دید خوبی نسبت به غربتی جماعت نداشت و آنها را بیریشه و بیسروپا میدانست، ولی لاچین آرزوی چوپانی كردن برای حاج امیر و لذت همجواری با آنها را داشت و آرزو میكرد حرفه و تجربة چوپانی خود را پایهگذاری كند. حاج امیر با وجودی كه ارزش لاچین را میدانست ولی با توجه به دیدی كه به غربتی داشت چوپانی او را نپذیرفت و او را به چادر مشهدی كه آرزوی داشتن چوپانی همانند لاچین را داشت برد و مشهدی با كمال میل پذیرفت. بعد از مدتی خبر فرار خیانتآمیز لاچین با درنا دختر مشهدی كه از دو طایفة مختلف بودند همه را در غم و اندوه فرو برد و آبروی طایفه و قبیله را لكهدار كرد. این لكة ننگ با هیچ تدبیری قابل از بین بردن نبود و فقط خون میتوانست آن را پاك كند. ادامة ماجرا را در كتاب میخوانید." |