| • چکیده : |
در پیش درآمد این نمایشنامه گفت و گویی میان سه تاجر صورت میگیرد كه هر یك پیرو آیین بودا، زردشت و مسیح هستند .ظاهرا نویسنده با طرح این گفت و گو جایگاه تمدن شرق را بیان میكند .در صحنه اول نمایش، ((ماركو)) نوجوانی برازنده و خوش سیماست كه تصنیف عاشقانهای را زمزمه میكند .او عاشق((دوناتا)) است، اما این دخترك از تصمیم او مبنی بر سفر به شرق نگران است .سرانجام این جوان ماجراجو و خام((عشق)) را رها میكند و به همراه پدر و عمویش روانه شرق میگردد .سفر ماركو به شرق(چین) بیست و چهار سال طول میكشد .او هفده سال را در دربار خاقان چین سپری میكند .ماركو در سفر خود به شرق به این حقیقت دست مییابد كه شرق جایگاه احساس، شعر و بیبرنامگی است و غرب جایگاه مادیگری و سبك سریهای سوداگرانه . در پایان نمایش، ماركو به همراه تماشاچیان راه میافتد و سوار اتومبیلش میشود . نویسنده با طرح این بخش از نمایشنامه، در واقع چهره ماركوی معاصر را ترسیم میكند كه سمبل انسان غربی است :سبك مغز و تهی از عشق . |