| • چکیده : |
,"در یك سرزمین دوردست در كنار یك بركهی سرسبز گروهی از حیوانات زندگی میكردند. هرگاه مشكلی پیش میآمد از لاكپشت پیر میخواستند تا با دانایی و تجربهی خود مشكل آنان را حل كند. یكی از روزها سر و كلهی كلاغ پیدا شد و به لاكپشت گفت كه شیر دارد به این طرف میآید و لاكپشت برای مقابله با شیر فكری به ذهنش رسید، او حیوانات را صدا زد و گفت: "هركدام از حیوانات به سلیقهی خود یك ماسك صورت بسازد". چند روز بعد وقتی شیر به طرف بركه آمد. حیوانات كه ماسكهای خود را به صورت زده و پنهان شده بودند با سروصدا بیرون آمدند. شیر كه از دیدن حیوانات عجیب و غریب ترسیده بود خیلی سریع پا به فرار گذاشت." |