| • چکیده : |
,"«شیردل» و «گلاب»، دو دلدادة پاكنیت و خوشقلب، در یك روستا به وصال هم میرسند و زندگی پرصفا و صمیمیت آنها در كنار رسم و رسومات روستایی ادامه پیدا میكند. گلاب باردار نمیشود و دختر نجیبی به نام كمند را به اصرار به عقد شیردل درمیآورد. كمند دو پسر به دنیا میآورد و گلاب مانند مادری مهربان و دوستداشتنی با آنها رفتار میكند و مانند گذشته به كارها رسیدگی میكند. روزی طبق معمول، برای بردن غذا به شیردل، به صحرا میرود و ناگهان در كنار شیردل بیهوش میشود. پزشك مرگ او را اعلام میكند. هنگام شستوشوی، گلاب چشمهای زیبا و درشتش را باز میكند اما روستاییان سادهدل میگویند كه انتظار میكشیده و سریع چشمهای زیبای گلاب را میبندند، گلاب زیبا و جوان را به خاك میسپارند. شیردل كه همیشه عاشق گلاب بوده، ماتمزده و غمگین میشود و علاقة خود را به زندگی از دست میدهد. او صاحب چهار فرزند میشود، ولی كمند و فرزنداش نمیتوانند جای خالی گلاب را پركنند. روح لطیف و پاك شیردل آزار دیده بود او در صحرا با گوسفندانش صحبت میكند و هر روز برای آنها درددلش را میگوید. در این كتاب داستانهای دیگری به نامهای رعنای من، چهارسو و ریحانه آمده است." |