| • چکیده : |
,"پروانة زیبا تازه از پیله بیرون آمده بود كه خود را روی برگهای گل آفتابگردان دید. گل آفتابگردان از پیلة او نگهداری كرده بود و حالا از بیرون آمدنش خوشحال بود و به او ابراز علاقه میكرد. پروانه سئوالات زیادی دربارة عشق و دوست داشتن میكرد و گل به او جواب میداد. پروانة زیبا ناگهان روی برگها آفتابپرستی را دید كه رنگ خود را به رنگ برگ تغییر داد. او كه تاكنون آفتابپرستی ندیده بود از تغییر رنگ و براق بودنش لذت برد و عاشقش شد. آفتابپرست نیز به او اظهار عشق كرد و او را دعوت نمود تا نزدیكش برود. گل آفتابگردان سعی كرد از رفتن او جلوگیری كند، اما تلاشش بیفایده بود. پروانة زیبا با شوق به سوی آفتابپرست پرواز كرد و شكار شد. این متن خلاصهای از داستان «پروانه و گل آفتابگردان» است كه به همراه داستان ماه من، ماهی كوچولوی دلتنگ و موش بینا در كتاب حاضر به چاپ رسیده است." |