| • چکیده : |
,"پیرمردی خسته و نیازمند به مسجد، نزد پیامبر رفت و از او درخواست كمك كرد. پیامبر كه خود نیز دستانی خالی داشت، پیرمرد را به خانة دخترش ـ حضرت فاطمه (س) ـ فرستاد. آن بانوی بزرگوار نیز خوراكی در خانه نداشت اما گردنبند گرانبهایش را به پیرمرد بخشید. پیرمرد با خوشحالی به مسجد بازگشت و از پیامبر تشكر كرد. «عمار» وقتی از ماجرا باخبر شد، گردنبند را از پیرمرد خرید و به همراه غلامش به حضرت فاطمه هدیه داد. حضرت فاطمه نیز غلام را آزاد كرد. در سومین مجلد از مجموعة «قصههای منظوم از 14 معصوم» ماجرای مذكور در قالب شعر بیان شده است." |